اون روز، روز خیلی عجیبی بود. من هنوز بچّه بودم و سه ـ چهار سال بیشتر نداشتم ، هنوز چاردست و پا راه میرفتم ولی در عین حال شدیداً فضول و کنجکاو بودم. مامانم هَمَش به بابام میگفت : این بَچَّتو اگه وِلش کنی ، از دیوارِ راست بالا میره ! بعــله ، اون روز بابام که از بیرون اومد خونه ، یک چیزه آهنیِ بزرگ آورده بود با خودش ! مامانم اینقد خوشحال شد که نگو و نپرس!
مامانم خطاب به بابام گفت : بالاخره این چرخ گوشت رو واسم خریدی عزیزم؟ و بابام گفت آره عزیزم خریدم واست ! (زندگیه مامان و بابام خیلی عاشقانه بود ، قابل توجه جوانهای امروزی ! )
روز بعدش مامان جونم اون چیزه آهنی رو راه انداخت . وسیله ی خیلی جالبی به نظر می رسید ، مامانی یه عالمه چیزه قرمز، که فکر کنم اسمش گوشت بود رو هُلُپی از بالاش مینداخت توش ! و به صورت شگفت انگیزی از اونطرفِ چیزه آهنی ، یه عالمه کرمِ قرمز، بیرون میومد و میریخت توی ظرف ! هیجان و فضولی و حس کنجکاوی بدجور بر وجودم چنبره زده بود ! دلم میخواست ببینم اون چیزه آهنی چیه و چطوری کار میکنه؟ آیا اسباب بازیه؟یا نه؟!
از شانسِ خوبِ من ، تلفن زنگ زد و خالم بود که با مامانم کار داشت و تلفناشون معمولا 45 دقیقه طول میکشید ! مامانم اون چیزه آهنی رو ، همونجور روشن رها کرد و رفت پای تلفن و گرم صحبت با خاله ام شد .

من هَم ، چاردست و پا و آهسته ، بدون اینکه مامانیم بفهمه ، رفتم به سمت اون چیزه آهنیه بزرگ و کنارش نشستم ! جاتون خالی یه صدای خوشگلی از خودش در میاورد که نگو ! هی میگفت هووووووووم اوووووووووم! بالای چیزه آهنی رو نگاه کردم ؛ یه سولاخ داشت که از اونجا مامانم گوشتها رو میریخت توش ! هیجانِ زایدالوصفی منو احاطه کرده بود ؛ داشتم چیزه جدیدی رو ، کشف میکردم ؛ میخواستم ببینم چجوری اون گوشتها به کرم قرمز تبدیل میشن ! دیدم مامانم داره هنوز با تلفن صحبت میکنه . پستونکم رو محکم به دندون گرفتم و دستم رو آهسته و پیوسته به طرف سولاخ یا مجرای عمودیهِ چیزه آهنی بردم و داخلش کردم .
ابتدای مسیر، هیچی نبود و من تعجب کردم که چرا دیواره های سولاخ ، نرم و گرم هستند ! هر چی دستم رو جلوتر میبردم ، دستم گرمتر میشد و صداهای بیشتری میومد .بعد دستم به یه چیزهایی سفت و یا گاهی آبکی و ژله مانند میخورد ! خوشمان آمد ! هَمَش دلم میخواست اون چیزهای سفت رو از اون سولاخ جدا کنم و بیرون بکشم ! ولی خیلی سفت بود و هر چی تلاش کردم جدا نمیشد که نمیشد ! نمیدونم چرا دَردَم گرفت!
خلاصه پیش رفتم و هنگامیکه داشتم وارد مجرای افقیه اون چیزه آهنی میشدم ، ناخودآگاه صورتم رو به طرف مامانم برگردوندم و دیدم که مامانم به صورت وحشت زده و با چشمانی سراسر متعجب داره منو نگاه میکنه و یه دفعه یه جیغ بلند از ته دل کشید : وااااااااااااااااای ســــــــــــا مــــــــــــــــان !!!!!
یهویی از خواب پریدم و دیدم همسرم با چهره ای اَخم آلود و معترض جلویم ایستاده و داره داد میزنه : وااااااااااااای ســـــــــــامـــــــــــان!!! ، چند بار بهت بگم دستت رو تا تَه ، تو اون دماغت نکن؟! ببین باز دماغت رو خونی کردی!!!!
معرفی وبلاگ :خب در آخر چون قرار بود از این به بعد تو پستهام وبلاگهای مفید رو معرفی کنم تصمیم گرفتم وبلاگ کاریکاتوریه آقای سید محمود جوادی رو معرفی کنم خدمتتون که به طور منظم با کاریکاتورهای ایشان آپ میشود....من خوشم اومد از کار ایشون و وب ایشون رو به شما معرفی میکنم.....برای دیدن وب ایشون اینجا کلیک کنید....
شماره جدید پرتیتراژترین ماهنامه طنز دانشگاهی کشور ستون آزاد رو نیز از اینجا دانلود کنید....



